کاشتن درخت در مدرسه آلمانی ها در تهران
کاشتن نهمین درخت به همراه بنو
|
3 سال پیش برای اولین بار بنو را در واگا [1] دیدم هنگامی که می خواستم به هند وارد شوم .ما 5 روز در آمریتسر[2] گذراندیم و اولین درختمان را در آنجا کاشتیم.پس از 40 روز دوباره او را در وارانسی[3] دیدم و در آنجا هم با هم تعدادی درخت کاشتیم و آخرین بار او را در مالزی دیدم . |
کارگاه آموزشی در مدرسه انگلیسی زبان گاجورموکی در کاتماندو
![]() |
2 سال پیش وقتی برای اولین بار به نپال آمدم ، 27 روز در کاتماندو اقامت کردم. من دوستانی را اینجا دارم که مدیریت یتیم خانه ای را دارند که به آن "بچه های ناماسته[1]" می گویند. زمانی که ساختمان این یتیم خانه در حال احداث بود ، ما 100 درخت را در آن غرس کردیم . در هر حال تعداد زیادی از آنها زنده نمانده بودند و در اینجا نیز داستان مشابهی که در کاتماندو داشتیم تکرار شد و من دوباره عمیقا در مورد راه حل آن فکر کردم . |
تازه کردن دیدارها در یک مدرسه در پکارا
|
تازه کردن دیدارها در یک مدرسه در پکارا[1] من به نپال اومدم تا به دنبال بهترین دوستم که در رودخانه تریشولی[2] در حال کایاک سواری گم شده بود بگردم . کایاک او واژگون شد و او به داخل رودخانه افتاد ... جریان قوی و پر سرعت آب اون رو با خودش برد و در عرض چند ثانیه او ناپدید شد . |
بعد از نانجینگ و تصمیم برای بازگشت به خانه
ووهان و نانجینگ و انجام دیوانه وار کارها
|
افی و والدینش برای خداحافظی به هتل من آمدند . خداحافظی کردن و ترک کردن آنها کمی ناراحت کننده بود اما من به جاده تعلق داشتم و آنجا دستان گرم دیگری نیز وجود داشت که می بایستی بدنبال آنها می رفتم . ما ملاقات کوتاهی در اتاق من داشتیم و پس از آنکه کلی غذا و خوراکی و شکلات بار من کردند ، شهر ووهان را ترک کردم . من فکر می کردم که 650 کیلومتر تا نانجینگ راه دارم و می بایستی این مسیر را در 6 روز و هر روز 110 کیلومتر رکاب می زدم . اما در واقع در اشتباه بودم و می بایستی 750 کیلومتر رکاب بزنم و این مساله دیروز مرا دیوانه کرده بود . من دوباره در راه بودم و بعد از 2 روز استراحت در اتاق بسیار راحت آماده بودم تا روزهای پرکاری را آغاز کنم . در روز اول 105 کیلومتر رکاب زدم . احساس من این بود که به 110 کیلومتر نمی رسم لذا شروع به گشتن کردم تا جایی برای اسکان شب پیدا کنم . در همین حین |
"ووهان " و دیدار با آقای وانگ
![]() |
بعد از ظهر به ووهان رسیدم اما راه هتل را نتوانستم پیدا کنم و با افی[1] ، دختر آقای وانگ ، تماس گرفتم و نهایتا توانستم راه را یافته و با دوچرخه بسمت هتل بروم . اونها مدت ها بود که منتظر من بودند و تا میانه راه به استقبال من آمده بودند و ما همدیگر را رو پلی که روی رودخانه یانگ تسه بود ملاقات کردیم . خانواده او و دوستش او را همراهی می کردند و وقتی من ورود خود را در هتل ثبت کردم آنها مرا برای صرف غذا به یک رستوران بسیار زیبای چینی بردند . برنامه من این بود که دو روز اینجا بمانم . در روز بعد افی با دوستش مرا برای دیدار از شهر بیرون بردند . ما رو پلی که روی یانگ تسه زده شده بود قدم زدیم اما مجبور شدیم خیلی زود به هتل برگردیم چرا که آقای وانگ کارمندش را برای درست کردن اتصال اینترنت من به هتل فرستاده بود . من دوباره آنها را برای ساعتی معتل کردم و وقتی پیش آنها برگشتم ، با لبخندی از من استقبال کردند . من واقعا قدردان مهربانی و کمکشان هستم . |
دانیل و خانواده دوست داشتنی او
روز هفتم ... من بخاطر همه این مسایل خوشحالم
![]() |
امروز روز هفتم و روزی است که باید به بعضی جواب ها برسم . باید راه حلی بیابم . من نوشته بودم که من از دوازدهم رکاب زدنم را شروع کردم . من واقعا یه یک نوشیدنی گرم نیاز دارم و سرماخوردگیم نیز تشدید شده است . بعد از چند کیلومتر رانندگی ، یک ماشین از جاده رد شد و یک پلاستیک پرتقال انداختند . لبخندی زدم ... این مال من است . آنها این را فقط برای من می توانستند انداخته باشند .من چند تایی از آنها را خوردم . به کلبه ای رسیدم . در آن کلبه پیر مردی در کنار آتش نشسته بود . فرصتی شد تا از او درخواست کمی آب جوش کنم تا بتوانم با آن چایی برای خودم دم کنم . من کنار آنها ایستادم و لیوانم را نشان دادم . او آن را با چای سبز که بخوبی درست شده بود پر کرد . منتظر شدم تا چای من کمی سرد شود . آنها مرا در کنار آتش جایی دادند . بعد از چند دقیقه آنها از من پرسیدند که آیا چیزی خورده ام یا نه ؟ و من پاسخ دادم که هنوز نه . بعد از چند دقیقه به میزان کافی غذا روی میز من وجود داشت ... وای خدای من ! ... انگار همه چیز داشت درست می شد . این یک نشانه بود که من در آینده هیچ مشکلی نخواهم داشت و من بهتر خواهم شد . ... خدا هنوز پشتیبان من بود و من نباید هیچ نگرانی داشته باشم . |






.jpg)
.jpg)
.jpg)