David Munusamy

David Munusamy

When I satrt cycling I knew that i will see David in Nibong Tebal and he monitored me on road and always he called me,and finally I met him in his town.great man with a heart as big as his eyes view and nice as his smile. the first night he brought me to a Chinis birthday function and everyday he make a plan for me to show me around,from running on the hill to craping and fishing and Chinis herbal sona with shel and coconat juce aftera hot sona....there is many thing to tel.

Ok let tel them.

Birthday function:David has a Chinis frind and they had a birthday function,so David call me when I was on the road an told me that dont stay anywher and just try to arrive here on satarday to be in function.David came to Taiping ( almost 40km from his town ) to accompany me to his town on his bicycle...( David has 55 years old) ,after a shower and short rest we went to party wich was in a restaurant.it was wonderful...there was a microphon and music group and the people goes and they sign one by one and in the other side they served meal .they server meal in 8 times with different dishes,one after one by 20 min each.many kind of foods and Chinis tea and ....as I dont drink there was some juce to drink til 10:30 pm.

A day after we went together to catch the crap and at afternoon we had crap.it was the first time that I could eat crap but it was nice and delicuis.and after that we went to another party with his frind for running on the forest and after that we went to restaurant together to have a dinner.they knew that I dont eat pork and they provide me some other kind of meal and orange juce.they were really nice and kind and lovely...wooow such a wonderful night with many story ,just we laghed and enjoyed,ohh they drank till 11 and just they orded juce for me...ohh I wrote it befor sorry .. a day after we went to a sona which was a Chinis herbal sona .wonderful with very hot steam and nice garden.specially coconat juce after sona and eating shel !!! also it was first time that I was eating shel..it was also nice , shel barbeque.

A day after my frind came from KL to meet me and we were together for 2 days ( there was 2 days holydays) and we had really great time and I never forget it.a day after also we went again to sona and sleeping on hanged bed between 2 trees which amasing...a day after we went to Pinang island to visit temples and hendo ceremoney with some shorp steek in bodies and people carreing some put on their head and ...after that we went to have a pizza for Davids bierthday and we invited him and his family to have a lunch to celebrat his birthday.ohhh there is many story to tel and it is defficult to tell everythings !!!!!!

After that I came here (Ipoh) to meet my frind who was in Mashad last year and we knew eachother through HC.I came by bus due to I already cycled this road and just came down again to meet him and now I am in his house and tomorrow we wanna go to cameron highland to have a nice day in very cool weather and beautiful mountain,but you can not see any stone due to everything is green and everywhere is tree...thats cool ,I love this green country.I have many pics which I put in my gallery as soon as possible....followe my gallery

4 May 2007

دیوید مونوسامی

از شروع رکاب زدنم ،می دانستم که دیوید را در نیبونگ تبال خواهم دید.او مرا در جاده دنبال می کرد و مرتب با من تماس می گرفت تا در نهایت او را در شهرش دیدم.مردی بزرگ، با قلبی گشاده، به وسعت دید چشمانش .شب اول مرا به مراسم جشن تولد چینی ها برد و هر روز برایم برنامه ای جدید داشت تا اطراف را نشانم دهد .از دویدن بر روی تپه ها گرفته تا صید خرچنگ و ماهی و سونای گیاهی به همراه نوشیدن آب نارگیل  و خوردن صدف پس از سونای داغ ...حرف های زیادی برای گفتن باقیست.

خب اجازه دهید برایتان آنها را تعریف کنم .

جشن تولد به سبک چینی : یکی از دوستان چینی دیوید مراسم جشن تولدی داشت .به همین خاطر هنگامی که در جاده بود م دیوید با من تماس گرفت و گفت در هیچ مکانی توقف نکن .تنها تلاش کن خود را روز شنبه به اینجا برسانی تا در مراسم جشن شرکت کنی.دیوید به تیپینگ -که در 40 کیلومتری شهرش واقع است-آمد و مرا تا شهر با دوچرخه اش همراهی کرد.(او 55 سال دارد).پس از دوش گرفتن و اندکی استراحت ما به جشنی که در رستوران بود رفتیم . فوق العاده بود..در یک سمت یک میکروفون به همراه گروه موسیقی وجود داشت که مردم به آنجا می رفتند و تک به تک آواز می خواندند و در سمت دیگر غذا سرو می شد.آنها  8 مرتبه غذا را با ظرف های مختلف سرو می کردند.یکی پس از دیگری و هرکدام با فاصله ی زمانی 20 دقیقه.انواع گوناگون غذا و چای چینی و ..و از آنجایی که من الکل نمی نوشم مقداری آبمیوه نیز تا ساعت 10:30 شب برای نوشیدن وجود داشت.

یک روز بعد با هم برای صید خرچنگ به بیرون رفتیم.و هنگام غروب با خرچنگ باز گشتیم.اولین باری بود که می توانستم خرچنگ بخورم .خوب و خوشمزه بود .پس از آن با دوست دیوید در جنگل دویدیم  و بعد از آن برای شام با هم به رستوران رفتیم.آنها می دانستند که من گوشت خوک نمی خورم .بنابراین برایم یک نوع غذای دیگر به همراه آب پرتغال فراهم کردند.آنها واقعا دوست داشتنی و مهربان بودند.wooooow !!یک چنین شب فوق العاده ای با این همه داستان ..ما تنها خندیدیم و لذت بردیم آنها تاساعت 11 شب نوشیدند و مرتب برایم آبمیوه سفارش می دادند...اوه اینها را قبلا نوشته ام !!

یک روز بعد به سونا رفتیم که سونای گیاهی چینی بود.فوق العاده بود به همراه آب داغ و باغی زیبا. مخصوصا نوشیدنی نارگیل و خوردن صدف پس از سونا .همچنین برای اولین بار بود که صدف می خوردم .کباب صدف نیز فوق العاده بود .روز بعد یکی از دوستانم بای دیدنم به کوالالامپور آمد و 2 روز را با هم به خوبی گذراندیم (در تعطیلات دو روزه بودیم) و من هرگز آن را فراموش نخواهم کرد روز بعد آن نیز به سونا رفتیم و بر روی تخت های معلق که بین دو درخت نصب می شود خوابیدیم که بسیار جالب بود.یک روز بعد به جزیره ی پینانگ رفتیم تا مقبره ها را ببنیم و با مراسم هندو ها آشنا شویم.در این مراسم اجسام تیز به داخل بدنشان وارد میکردند و مردم برخی از آنها را در سرشان حمل می کردند.پس از آن به مناسبت تولد دیوید برای خوردن پیتزا رفتیم.و از خانواده اش دعوت کردیم به مناسبت جشن تولد او ناهار را با ما صرف کنند.اوه ه ه ! داستانهای زیادی برای گفتن دارم.و گفتن همه چیز بسیار مشکل است!!!

پس از آن به اینجا آمدم (Ipoh) تا یکی از دوستانم را که سال گذشته در مشهد بود و از طریق اچ سی (  HC) با هم آشنا شده بودیم، ببینم.مسیر را با اتوبوس آمدم چرا که این جاده را با دوچرخه پیموده ام و تنها دوباره برای دیدن دوستم آمدم و حالا در خانه اش هستم و می خواهیم فردا به ارتفاعات کامرون برویم تا روزی را در هوای بسیار خنک  کوهستان ،به زیبایی سپری کنیم.اما هیچ صخره ای قابل رویت نیست چرا که همه چیز  و همه جا پوشیده از درختان است.جالب است .این کشور سبز را دوست دارم.عکس های بسیار زیبایی دارم که به زودی در گالریم قرار خواهم داد.گالری را دنبال کنید.

Share/Save

Latest News

Released at October 28
After nearly 3 months I am on my back to Iran. last 2 years I didnt travel much because I should spend more time in Iran working on the Association to develop it. this year also I will spend few months in Iran in order to do more work for the Association. Of course is not that easy for me to stay in Iran long time but I have an important job to do though. 
I think I am almost done with Europe and my next leg of journey will be South America in 2018.