Getting Pattaya

Getting Pattaya

After Lopburi juat I went to Bangkok on bus again ,I had no more time to cycle due to my visa and it was not in my route and just I went there to plant trees,so I arrived Bangkok about 3pm and directly I went to bicycle shop to buy a new tire and tube due my tires were completly used and I had to change them. I didnt decide to stay in Bangkok at night and just I liked to get out from Bangkok due its craud and polution,like all capitals getting out from city takes long time,so I preffered to do it by the same day.about 5:30 I finished and I started my journay ahead to Pattaya and I decided to go out of Bangkok and stay somewhere at night.the road was to busy and exhasted but however I had to do it.no sign board on the road and nobody to ask and ...so difficult to find way.

I was looking for road No.3 but how I could find it when there is no sign and even police mans couldnt help.however I knew that just I have to bike ahead to the east and to Sumit Prakan.it was about 8pm I arrived there and I went to police station to ask them about a place to camp and they told me that there is a resort about 10km from there ahead to my route and I can stay there and put my tent . thats fine and cool,so just I went to a restaurant to have dinner and after that continued cycling to that place.it was completly dark and a very very busy road with too many truks and lorys,but no way and I had to go there to camp.about 9pm I arrived there and directly went to office to ask them about puting tent out side of resort.out side has a very long road about 1km from gate to office and more than 1km from office to bangaloes and there was some shelters out side of main gate and on the interance road.so I asked them to let me put my tent there and they said NO..."what ?why not? there is nothing and it is out side. I asked the police station and they told me to come here ..."but they couldnt speak english and just by their hand told me no ,mainwhile one of their staff came and he told me also no and you have to take a room.and for sure my answer was no due to I had tent and I liked to stay at tent no banglor,also I asked police befor and they told me to come here ,otherwise I could find some another place.during the time rain start ...very heavy rain like everyday and the man just came back to his room and closed the door and I was outside under very heavy rain at night about 10pm.I was wondering and just I was confused about their manner.just I fount a telephon booth and I went there to be safe from that heavy rain and wait to rain stop.I was thinking about my country and my people ....in my country nobody do like that ,even with their enemy and.... thats why that always I proud of my country highly,I am happy really I am happy to be a Persian and born in Iran the land of Persia and I proud of my hospitalable and kind people who can consider the situation.I like Thai people ,really I like them.

They are wonderful but as indevidual not as a official mans,I had no nice memory from official people in Thailand except one in Bangkok air port in visa in arrivel.she is wonderful and very very helpful person and I appretiated her work.however after about 30min the man came out and undrestood me that there is a person on the phon..."Hi I am Di ...what can I do for you and ...I need to put my tent outside under shelter to stay over night and she said but you have to take a room....but I dont need room,I wanna stay in my tent ..I have it and I dont want to stay inside .."oh shit again the same story and just I told them "ok ..I am ganna leave and continue..I will find a place by myself..no no road is dangreous at night you shouldnt do it.....I know what I am doing and I know what I have to do ...just asked you for a place for tent ..if I can thanks and if not I will decide on myself and good night ..."I handed the phone to the guy and she was still telling "no no you shouldnt bi..."but already I handed it and I didnt like to wast my time with stupid conversation.rain almosted was stoped and I took my bicycle and just started again to ride.I came to main road and at first was looking for a place to stay .

But after few minutes I realised that I need to bike tonight over night and I told myself ..ok Mohammad it seams that you have to go Pattay to night and it was 140km from the point.ok I make myself ready to bike overnight in a very dark and dangerous road but I decided to do it.some time I need to push myself and it was like that.weather was completly cloady and becaus of coad it was more darker than usuwal and rain start and stop ..time by time..several time rain at night and just wet and dry...wet and dry.

It was about 0:15 in the morning that I stayed somewhere to have a break and eat something and also cleaning the chain which was very dirty ,I did it and just I was waiting to rain finish and have rest which I saw a lady is coming from the other side of road..I told myself"hey Mohammad it seams that you have to leave..shit I need more rest,but if you stay more you would be in trouble...."she came and sat infront and by the first minute"I am dau..what is your name ?..Mohammad...nice to meet you Mohammad...ok nice to meet you too.where are you going?...Pattaya..let sit here and she point a place next to her....oh sorry I have no more time and I have to leave....good night Dau..."and I left when she was following my by her black eyes.rain was not finished ,but I preffered to leave the place and I start cycling under rain again.it was about 4am and one 7eleven shop.ohh thanks 7eleven that they are open 24 hours and putting some stuff in my hongry stomak and continue again.I arrived to Pattaya about 6am and was too tired and sleepy.just directly I went to the beach road to take a room and I woke up about 2pm and very hongery.... it so fun and also sad by the same time visiting Pattaya . I will write an article just for Pattaya in next time which should be intresting to read...so wait for few days.....

28 June 2007

رسیدن به پاتایا

 بعد از لاپبوری با اتوبوس دوباره به بانکوک رفتم، به دليل ويزام زمان زيادي نداشتم و بانکوک هم در مسيرم نبود و فقط براي کاشت درخت به اونجا رفتم. حدود ساعت سه صبح به بانکوک رسيدم و مستقيماً به يک دوچرخه فروشي رفتم تا يک تاير و تيوب نو بخرم چون تايرهاي دوچرخه‌ام خراب شده و بايد عوضشون کنم. نمي‌خواستم شب رو در بانکوک بمونم، و دوست داشتم از بانکوک برم بخاطر شلوغي و آلودگي، مثل تمام پايتخت‌ها بيرون رفتن از شهر خيلي طول مي‌کشيد، بنابراين ترجيح دادم همون روز شهر رو ترک کنم. حدود پنج ونیم کارم تموم شد و سفرم رو به سمت پاتایا آغاز کردم و تصميم گرفتم از بانکوک بيرون برم و شب رو در جايي بگذرونم. جاده شلوغ بود و پر بود از دود ماشين‌ها، با اين وجود مجبور بودم ادامه بدم. تابلويي در جاده وجود نداشت و کسي هم نبود که بتونم ازش سوال کنم ... بنابراين پيدا کردن راه مشکل بود. من دنبال جاده شماره سه مي‌گشتم، ولي وقتي تابلوي راهنما وجود نداره و پليس هم نمي‌تونه کمکي بکنه چطور مي‌تونستم پيداش کنم. با اين وجود مي‌دونستم که فقط بايد به سمت شرق رکاب بزنم و به سومیت پراکان برم. حدود هشت صبح بود که به اونجا رسيدم و به ايستگاه پليس رفتم تا در مورد محل کمپ سوال کنم. اونها گفتند که حدود ده کيلومتر جلوتر، در مسير من پناهگاهي وجود داره که مي‌تونم اونجا بمونم و چادر بزنم. خيلي عالي بود، بنابراين به يک رستوران رفتم تا شام بخورم و بعد از اون مسيرم رو به سمت اون محل ادامه دادم. هوا کاملاً تاريک شده بود و جاده خيلي خيلي شلوغ بود و کاميون‌ها و بارکش‌هاي زيادي تو جاده بودند ولي چاره‌اي نبود و براي کمپ زدن بايد به اونجا مي‌رفتم. حدود ساعت نه شب رسيدم و مستقيماً پيش مسئول اونجا رفتم تا در مورد زدن چادر در بيرون پناهگاه سوال کنم. حدود یک کيلومتر از در ورودي تا مسئول کمپ راه بود و از محل مسئول کمپ تا خونه‌هاي ييلاقي هم بيش از یک کيلومتر راه بود و چند سرپناه هم بيرون از ورودي اصلي در کنار جاده وجود داشت. بنابراين از اونها خواستم که اجازه بدند تا در اونجا چادر بزنم و اونها گفتند نه ... "چي؟ چرا نه؟ اينجا چيزي وجود نداره و بيرون از کمپِ. من از پليس سوال کردم و اونها گفتند که به اينجا بيام ..." اما اونها نمي‌تونستند انگليسي صحبت کنند و فقط با اشاره دست مي‌گفتند نه، در ضمن يکي از اونها اومد و اون هم به من گفت نه و گفت که بايد اتاق بگيرم. و مطمئناً جواب من نه بود چون من چادر داشتم و مي‌خواستم در چادر بمونم، علاوه بر اين من از پليس سوال کرده بودم و اونها به من گفتند که به اينجا بيام والا مي‌تونستم جاي ديگه‌اي پيدا کنم. در همين موقع بارون هم شروع شد ... بارون خيلي شديد مثل هر روز و مرد به اتاقش برگشت و در رو بست و من در زير بارون شديد ساعت ده شب بيرون موندم. خيلي تعجب کردم و از رفتار اونها گيج شدم. يک کيوسک تلفن پيدا کردم و براي نجات از بارون اونجا رفتم و تا تموم شدن بارون منتظر موندم. در مورد کشورم و مردمم فکر مي‌کردم ... در کشور من هيچ‌کس اون کار رو نمي‌کرد، حتي با دشمنشون و ... به همين دليلِ که هميشه به کشورم افتخار مي‌کنم، واقعاً خوشحالم که پارسي‌ام و در ايران سرزمين پارس به دنيا اومدم و به مردم مهمان‌نواز و مهربون کشورم که موقعيت رو درک مي‌کنند افتخار مي‌کنم. من مردم تايلند رو دوست دارم، واقعاً اونها رو دوست دارم. اونها به شخصه خوب هستند و نه به صورت مردان اداري، تجربه خوبي از کارمندان ادارات در تايلند ندارم بجز يک نفر در هنگام ورود به فرودگاه بانکوک در بخش ويزا. اون آدمِ خوب و خيلي خيلي مهربوني بود، ازش سپاسگذارم. بعد از حدود نيم ساعت زني بيرون اومد و فهميد که کسي تو کيوسک تلفنِ ... "سلام اسم من دای… است، مي‌تونم کاري برات انجام بدم ... من مي‌خوام چادرم رو بيرون، زير سايبان بزنم و شب بمونم و اون گفت تو بايد اتاق بگيري ... اما من به اتاق نياز ندارم، مي‌خوام تو چادر خودم بمونم ... من چادر دارم و نمي‌خوام اتاق بگيرم." لعنتي! دوباره همون داستان. به اونها گفتم "باشه ... من مي‌رم و راهم رو ادامه مي‌دم ... خودم جايي رو پيدا خواهم کرد ... نه نه جاده در شب خطرناکِ و نبايد اين کار رو بکني ... خودم مي‌دونم چي کار مي‌کنم و چي کار بايد بکنم ... فقط يک جا براي چادر زدن از شما خواستم ... اگه مي‌تونم چادر بزنم که تشکر مي‌کنم والا خودم تصميم مي‌گيرم و شب به خير ..." تلفن رو به شخص ديگه‌اي دادم و اون زنه هنوز مي‌گفت نه نه "نه نه تو نبايد بري ..." ولي من هنوز مي‌خواستم برم و دوست نداشتم با اين گفتگوي احمقانه وقتم رو تلف کنم. بارون تقريباً متوقف شده بود و من دوچرخم رو برداشتم و دوباره سوار شدم. اما بعد از چند دقيقه فهميدم که لازمِ که تمام شب رو رکاب بزنم و با خودم گفتم ... باشه محمد به نظر مي‌رسه که بايد امشب به پاتایا بري که 140 کيلومتر تا اينجا فاصله داره. خودم رو آماده مي‌کنم که تمام شب رو در جاده تاريک و خطرناک رکاب بزنم اما مي‌خوام انجامش بدم. بعضي اوقات لازمِ که خودم رو هل بدم و الان يکي از اون وقتهاست. آسمون کاملاً ابري بود و به همين دليل هوا تاريک‌تر از هميشه بود و بارون هم مرتباً شروع مي‌شد و قطع مي‌شد ... چندين مرتبه بارون گرفت و من خيس شدم و خشک شدم ... خيس و خشک.

حدود پانزده دقیقه صبح بود که جايي ايستادم تا استراحتي بکنم و چيزي بخورم و زنجير دوچرخه‌ام رو که خيلي کثيف شده بود، تميز کنم. اين کار رو کردم و زماني که براي استراحت ايستاده بودم و منتظر قطع شدن بارون بودم ديدم يک زني از اون سمت جاده به طرف من مياد ... به خودم گفتم "هي محمد به نظر مي‌رسه که بايد بري ... لعنتي! به استراحت بيشتري نياز داشتم، اما اگه بيشتر بموني تو دردسر مي‌افتي ..." اون اومد و نشست جلوي من و در همون لحظه اول گفت "من دائو هستم ... اسم تو چي؟ ... محمد ... از آشنايي با تو خوشحالم محمد ... من هم از آشنايي با تو خوشحالم. کجا مي‌ري؟ ... پاتایا ... بيا اينجا بنشين و اون به نقطه‌اي در کنار خودش اشاره کرد ... اوه متأسفم وقت زيادي ندارم و بايد برم ... شب به خير دائو ..." و در حالي که من رو با چشمان سياهش تعقيب مي‌کرد، اونجا رو ترک کردم. بارون تموم نشده بود، ولي ترجيح دادم که اون محل رو ترک کنم و دوباره در زير بارون به مسيرم ادامه بدم. حدود چهار صبح بود که به يک فروشگاه رسيدم. اوه خيلي متشکرم که اونها 24 ساعته باز بودند و چيزي براي سير کردن شکمم تونستم بگيرم و دوباره ادامه دادم. حدود شش صبح به پاتایا رسيدم و خيلي خسته و خواب‌آلود بودم. مستقيماً به جاده ساحلي رفتم و تا اتاق بگيرم و ساعت دو بعد از ظهر از خواب بيدار شدم وخيلي گرسنه بودم ...

اولين لحظه‌اي که پاتایا رو ديدم خيلي جذاب و همچنين غم‌انگيز بود. بعداً يک گزارش فقط در مورد پاتایا مي‌نويسم که خوندنش جالبه ... پس چند روز ديگه منتظر بمونيد 

Share/Save

Latest News

Released at July 2
 
I have been in Iran quite a long time. I am here to develop the WNT Association in Iran which takes lots of time and energy. But it definitally is needed to spend this time here to have the Association working. 
To be honest it is not easy for me to stay somewhere longer than a month and is getting super hard but in the other hand I have no choice. Just need to be patient and concentrate on this work. 
Hopefully I can manage it sooner to be free again and continue my journey. I am also looking for a publisher to publish my book.